تبليغاتX
آتشکده ی خاموش
آتشکده ی خاموش

چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند


بهانه



باران اگر بهانه ای برای گريستنت نبود

      تو اين همه از آسمان ابری سخن نمی گفتی !

یکشنبه 1390/11/09 |

 

این روزها



حالا مدتی ست
ذهنم را خالی کرده ام
از خیال

نشسته ام لب ایوان روزمرگی
و نگاه می کنم
به این روزها
که برای خودشان می روند

رسیده ام به بی حسی
به بی تفاوتی ...


سه شنبه 1390/10/20 |

 

هوایی شده ام

 

هوایی شده ام این روز ها

دلم باران می خواهد

و یک راه جنگلی

و تنها قدم زدن


جمعه 1390/10/02 |

 

ساعت و جلو کشیدن



بس که زندگی نکردیم

          وحشت از مردن نداریم

ساعت و جلو کشیدن ، وقت غم خوردن نداریم


سه شنبه 1390/09/08 |

 

همه چیز عالیه

 

 

این روزا حس خوبی دارم

احساس تنهایی نمی کنم

نه اینکه تنها نیستم ، ولی اون حس بد تنهایی را ندارم ، برعکس یه حس خوب بهش دارم

درس هایی را می خونم که دوستشون دارم

با اینکه سختن ، ولی از خوندنشون لذت می برم

خلاصه همه چیز عالیه

 

خدایا شکرت


چهارشنبه 1390/08/25 |

 

باران



باران می بارد ، به دعای کداممان نمیدانم
من فقط همین قدر می دانم ، باران صدای پای اجابت است
و خدا با همه ی جبروتش دارد ناز می خرد ، نیاز کن

چهارشنبه 1390/08/18 |

 

من از جمعه ها متنفرم



فقط همین


جمعه 1390/07/29 |

 

فالگیر



فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید

از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید

 می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است

فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید !

 این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

 او داشت هفده سال یا کمتر ، نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید

 امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید :

 " مو فالگیرم . . . اومدُم فالت بگیرُم . . . ها "

فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید

 دستم به دستش دادم و از تب سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید :

 " بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون دشمن کور

راز تونه گفتم پرینو آدمی فهمید "

 هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه

از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید

 با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید

 می خواند از آئینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !


دوشنبه 1390/07/25 |

 

آدم اینجا تنهاست

 

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من


جمعه 1390/07/08 |

 

جمعه ها



دوباره حس بد همیشگی جمعه ها و این بار همراه با اضطراب سفر


جمعه 1390/07/01 |

 

صبر



صبر  درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگزیرم هرچه باشد حاضرم


چهارشنبه 1390/06/02 |

 

تنهایی محض



سفری باید رفت

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض


جمعه 1390/05/21 |

 

سکوت



ننوشتن بهانه می خواهد


و نوشتن بهانه ها

وقتی هیچ کدام نباشد

سکوت تنها واژه ای است که می ماند


جمعه 1390/05/14 |

 



من نمی خواهم نصیحت بشنوم


پنجشنبه 1390/04/30 |

 

خاموشی

 

 

هیچ می دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟

زان که بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم  نمی بینم

و آن چه می بینم  نمی خوام !


دوشنبه 1390/04/06 |

 

چرا گرفته دلت

 

 

چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها !


یکشنبه 1390/03/29 |

 

گاهي دلم مي گيرد

 
 
گاهي دلم مي گيرد
از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم فريبت مي دهند
دلم ميگيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند و
نوري كه تاريكي مي دهد
ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند
دلم مي گيرد
از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد
و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند
از دوستي كه برايت هديه دوبال براي پريدن مي آورد
و بعد پرواز را با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند
دلم مي گيرد از چشم اميد داشتنم به اين همه هيچ
گاهي حتي
از خودم هم دلم ميگيرد

سه شنبه 1390/03/24 |

 

! صبر کن سهراب

 

 

صبر کن سهراب

قایقت جا دارد؟

من از همهمه ی داغ زمین بیزارم  


چهارشنبه 1390/03/18 |

 

از تو و به یاد تو می نویسم

 

 

به گل های یاس که نگاه می کنیم انگاری دارن فکر می کنن
یه تفکر سپید
یه سکوت پربار دارن
خیلی نازک هستن
ظریف و کو چیک اما وقتی می خوای از شاخه جداشون کنی عطرشون رو از هیچکس دریغ ندارن
حتی توی خونه های قدیمی و کاهگلی هم باز میشن
خیلی بی ادعا و کم توقع و در عین حال خیلی بزرگ و زیبا هستن
درست مثل تو

مادر


سه شنبه 1390/03/03 |

 

تنهایی

 

 

تنهاييمان را با هم قسمت كرديم
و تو آنقدر فداكار بودي كه سهم خود را هم به من دادي


جمعه 1390/02/02 |

 


اینجا چراغی روشن است


AM_PERFORIN@YAHOO.COM



profile


شبی سرد است، و من افسرده

راه دوری است ، و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها ، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای،این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من ، لیک ، غمی غمناک است
 

 

 

 

بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
بهمن 1387
تیر 1387

 

بهانه
این روزها
هوایی شده ام
ساعت و جلو کشیدن
همه چیز عالیه
باران
من از جمعه ها متنفرم
فالگیر
آدم اینجا تنهاست
جمعه ها

 

دنیای این روزای من
دختر روی دیوار
ندای خاموش
کابوک ری را
چهارده قدم تا قداست
طراوت تک درخت
نیستان
متن تنهایی من
کافه تنهایی
دُرسـ ـا
از جنس حوا
یادداشت های يك دختر ترشيده
Tangled

 

 

RSS 2.0