|
فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید ! این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید او داشت هفده سال یا کمتر ، نمی دانم می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید : " مو فالگیرم . . . اومدُم فالت بگیرُم . . . ها " فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید دستم به دستش دادم و از تب سردم بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید : " بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون دشمن کور راز تونه گفتم پرینو آدمی فهمید " هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید با این همه او کولی خوبی نخواهد شد هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید می خواند از آئینه راز ماه را اما یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !
|